/ 6 نظر / 3 بازدید
مهدي

كشاورزي قاطر پيري داشت. يك روز از بد حادثه قاطر درون چاه عميق و خشكي افتاد و با صداي بلند شروع به فرياد زدن كرد. كشاورز با شنيدن صداي فرياد بر سر چاه آمد و ديد كه چه بلايي بر سر قاطر آمده است. چاه عميق بود و قاطر سنگين. او ميدانست بيرون آوردن قاطر از گودال اگر ناممكن نباشد بسيار سخت خواهد بود چون قاطر پير بود و چاه خشك، كشاورز تصميم گرفت كه حيوان را در همان چاه مدفون كند به اين ترتيب دو مشكل را حل ميكرد: قاطر پير را از درد و فلاكت نجات ميداد و چاه خشك را هم پر ميكرد. بنابراين همسايهها را به كمك طلبيد. بيلهاي پر از خاك يكي پس از ديگري بر سر قاطر ريخته ميشد. قاطر كه از اين مساله بسيار وحشتزده و عصباني بود ناگهان فكري به ذهنش رسيد. هر بار كه آنها يك بيل خاك بر سرش ميريختند، خود را تكاني مي داد و برميخواست. اگر چه كاملا خسته و كثيف شده بود، اما زنده بود و با بالا آمدن خاك در چاه، او هم بالا آمد و از ميان جمعيت به راه افتاد.

مهدي

گفتم: فردا برای عید دیدنی به منزل حسن آقا برویم. گفت : شما بزرگ تر هستید . او باید اول به دیدن شما بیاید. گفتم : اگر نیامد چه؟ آیا باید قطع رابطه كنیم؟ ما « پیامبر بی تکبر » هستیم!! گفت: « پیامبر بی تکبر » دیگر چه صیغه ای است؟ گفتم: شخصی ادعای پیامبری کرد. به گفتند: معجزه تو چیست؟ گفت: به درخت می گویم بیا نزد من . او می آید! گفتند: خب ! به آن درخت بگو نزدت بیاید. آن مرد رو کرد به درخت و چتدین مرتبه آن را فراخواند. وقتی دید درخت از جای خود حرکت نمی کند ، خود به سوی درخت روانه شد . به او گفتند: چرا درخت نیامد؟ پاسخ داد : من پیامبر بی تكبر هستم . اگر درخت به سوی من نیامد ، من به سوی درخت می روم!!

محمددیهیم

زيباترين ستايش ها نثار آني باد که کاستي هايم را ميداند و باز هم دوستم دارد سلام ممنون که بهم سر زدين بازم با آپ جديد منتظرتون هستم

آفتابگردون

سلام ممنونم به خاطر نوشته های فوق العاده ای که می فرستین خیلی قشنگن[گل]

سلام79

سلام منم تسلیت عرض می نمایم. در پناه حق!